بهینه سازی سایت

ثبت دامنه

آگهی رایگان

طراحی وب سایت

مواد شوینده

تبليغات|طراحی سایتX
خاطرات من
                                   خاطرات من
                                                             


سلام بازم وقتی شدو من اومدم
قصد دارم اول به یکی از دوستام که تولدش دیروز بود تبریک بگم اون عضو جوان بلاگ نیست
دوست عزیزم شراره جان تولدت مبارک
.
..
...
......
...................
....................................
.......................................................
....................................................................
......................................................................................
.................................................................................................
.............................................................................................................
بیا پایین این خاطره خیلی جذابه
.
..
...
.............
................................................................
..................................................................................
.................................................................................................
می خوام سوپرایزت کنم   بیا
...................................................................
.................................................................................
...............................................................................................................
......................................................................................................................
.
....
.............
.................................
خاطره ای در کار نیست سر کار بودیدTongue out
+ 11/9/1390ساعت05:45 توسط fgh | لینک ثابت |

             

Smile
.
.
.
.
خوب ادامه داستان
گفتم که با مادرم به داخل مدرسه رفتیم بعد از اینکه مادرم رفت صدای زنگ به گوش رسید مدیر مدرسه از همه خواهش کرد که به صف بایستند
بعد از چند دقیقه صحبت کردن مارا با شیرینی پذیرایی کردند وبعد به کلاس رفتیم
من ویکی از دوستام که از پیش دبستانی با هم بودیم به طور اتفاقی در یک کلاس بودیم پس کنار هم نشستیم
معلمان خانم درایی پس از معرفی خود به همه ما هدیه ی کوچکی دادند (من هنوز اون هدیه را دارم )
بعدش هم ما خود را به ترتیب معرفی کردیم

روز اول مدرسه روز خوبی بودTongue out
+ 29/6/1390ساعت05:25 توسط fgh | لینک ثابت |

             

سلام
باشروع شدن مدرسه ها میخواهم اولین خاطره ای که از مدرسه دارم براتون بنویسم
اما بگم این خاطره دنباله داره وباید اونو هر سری از اول بخونید


اول مهر
صبح ساعت ٦ از خواب بلند شدم
ساعت ٦:١٠بعد از خوردن صبحانه رفتم روپوش مدرسه رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و آماده شدم تا برم به بدرسه
ساعت 6:20 از خانه به سمت مدرسه حرکت کردم
تقریبا 20 دقیقه تا مدرسه راه بود
وقتی به مدرسه رسیدم مادرم با من به داخل مدرسه امد و5 دقیقه پیشم ماند و رفت


ادامه روز بعد..............
+ 28/6/1390ساعت07:11 توسط fgh | لینک ثابت |

             

در مطالب قبلی خواندید که چه ماجراهایی در مشهد برایمان پیش آمده است .
اما
پایان این سفر :
ما نزدیک 1 هفته بود که در مشهد بودیم و دیگر باید بر میگشتیم.
در اخرین روز سفر پدرم مرا به شهر بازی برد
بازی کردن در شهربازی خیلی خوب بود اما
اما وقتی خواستیم بریم من متوجه شدم که یکی از گوشواره هام  افتاده
اونم کجا تو استخر توپ
 پدرم ماجرا را به مسولش گفت
مسولش گفت باید تا تعطیلی شهر بازی باید صبر کنیم
تقریبا 1ساعت
ما هم از وقت استفاده کردیم و به رستوران همون جا رفتیم  و بستنی و کیک خوردیم و حرف زدیم
وقتی دوباره رفتیم مشئولش گوشوارم رو پیدا کرده بود و بهم داد
ما هم تشکر کردیم و رفتیم
این هم خاطره مشهد
+ 23/6/1390ساعت02:59 توسط fgh | لینک ثابت |

             

سلام در مطلب قبلی خاطره ای نسبتا بد بود اما این خیلی باحالهLaughing
.
.
.
این خاطره هم مربوط به سفرم به مشهد:
من و پدرم و مادرم پس از یکی دو روز به شاندیز مشهد رفتیم
شاندیز خیلی شلوغ بود و جا برای نشستن نبود
ما هم با هزار جور زحمت جا پیدا کردیم
خلاصه هنوز غذا رو تموم نکرده بودیم
یک خانواده کنار ما ایستادند و منتظر بودند که ما غذا یمان تمام شود
ما هم با دیدن انها غذا را نصفه رها کردیم وبلند شدیم و رفتیم

+ 22/6/1390ساعت07:48 توسط fgh | لینک ثابت |

             

سلام امروز می خواهم اولین خاطره ای که یادم میاد رو براتون تعریف کنم
تقریبا 3-4 سالم بود که به مشهد رفتیم
اولین جایی که رفتیم حرم امام رضا بود
نزدیکای اذان ظهر بود و حرم خیلی شلوغ
مادرم و من وارد حرم شدیم در حین زیارت کردن من مادرم رو گم کردم
نه گم گم یعنی با یکی دیگه اشتباه گرفته بودم
وقتی متوجه شدم مادرم رو اشتباه گرفتم که اون خانوم بدون توجه به من از حرم خارج شد
خیلی ترسیده بودم و داشت گریم میگرفت که ناگهان مادرم از بیرون صدام کرد و گفت : چرا نمیای
وقتی صدای مادرم رو شنیدم با خوشحالی به سمت اون دویدم
اونجا اولین باری بود که مادرم رو گم کردم ولی اخریش نبود .

برچسب ها :اولین خاطره,

+ 21/6/1390ساعت04:18 توسط fgh | لینک ثابت |

             

نوشتن بهترین لحظات قشنگترین کار برای هر ادمی یه .
من هم شیرین ترین لحظه های خودم رو با شما تقسیم میکنم



من ازت خاطره دارم ، خاطره درد کمی نیست
Tongue out
+ 19/6/1390ساعت05:43 توسط fgh | لینک ثابت |